ما آمده بودیم ز چیزی نهراسیم | بلاگ

ما آمده بودیم ز چیزی نهراسیم

تعرفه تبلیغات در سایت
حرفای عجیب زیاد میزد. معمولا بیشتر تایم کلاسهاش به گفتن خاطره هایی میگذشت که برای ما غیر قابل باور بود و همیشه با شنیدنشون پوزخند میزدیم و توی دلمون یه "خالی بند" نثارش میکردیم.

مثلا یکبار برامون تعریف کرد که مادرش یه روز سرد زمستونی تو خونه ای توی آبادان که دور تا دورش رو بیابون محاصره کرده بود، زمان وضع حملش میرسه و خودش تنهایی اونو بدنیا میاره.

روز بعد، از لاغری مفرطش تو نوجوونی میگفت و اینکه روزی یه ماهی پنج کیلویی میخورده تا یه پرده گوشت بیاره.

یه بار که درس زلزله رو میداد گفت از آخوندی شنیده بخاطر دعای مردمه که توی تهران زلزله نمیاد. و یه روز که داشته توی خیابون راه میرفته یهو به خودش اومده و دیده سرش رو به آسمونه و داره ذکر میگه. و اون موقع بوده که به حرف آخونده ایمان آورده.

چقدر احساس آرامش کردم با این حرفش. چقدر دعا کردم که مردم همیشه دعا کنن تا زلزله نیاد.

حالا با این که میدونم احتمالا وقوع زلزله نمیتونه خیلی وابسته به دعای مردم باشه، ولی هنوزم حس خوبی دارم به دعا کردن آدما. حالم خوب میشه وقتی صبح توی مترو سوره یس رو میخونم و چشمم میفته به خانومی که تو شلوغی جمعیت، یه دستش به چادرشه و تو دست دیگش گوشیه و یکی از سوره های قرآن روی صفحه روشن گوشی. و ازش چشم که بر میدارم میبینم روی صندلی روبروییم دختری نشسته که با هفت قلم آرایش، با دستهای برنزه و ناخن های مانیکور شده قرآن کوچیکیو نگه داشته و میخونه..

 

ما آمده بودیم ز چیزی نهراسیم,...
نویسنده : بازدید : 26 تاريخ : چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 17:05