درماندگی‌ها را نمیفهمی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

دلم برای هرلحظه‌ی روزای دانشجویی تنگ میشه. برای ب_ هم زیاد، با اینکه هیچوقت‌ دوستی زیادی باهاش نداشتم اما همیشه ازش خوشم میومد و حرف زدن‌ باهاش بهم کیف میداد. چند روز پیش به این فکر میکردم که کاش تو جشن فارغ‌التحصیلی شرکت میکرد و لااقل کاش باز برگرده اینستا. امشب رفتم اینستا و دیدم فالوم کرده.. خوشحال شدم، بی انداره خوشحال شدم. ش_ هم فالوم کرده بود، دقیقا چند دقیقه بعد از ب_. بدون مکث جفتشون رو فالو کردم و رفتم عکس‌هاشون رو دیدم و دلم گرفت و دلم گرفت و دلم گرفت. لحظه به لحظه‌ی این چهار سال رو من سعی کردم‌ لذت ببرم. حتا از لحظه‌های سختش لذت میبردم. از گریه‌هاش و سردرگمی‌هاش و جواب نگرفتن‌هاش لذت میبردم. از بودن با دوستام توی کلاس و سلف و حیاط و پارک و بیمارستان و... حظ میبردم. با این حال امشب حسرت روزای گذشته رو خوردم. حس کردم کم بودم توی اون روزا. کم استفاده کردم ازشون. کم نفس کشیدمشون. کاش برمیگشتم عقب... کاش...

پ.ن: حال غریبه که آدم رو مجبور میکنه برچسب خوب و بد رو کنار هم بذاره..


برچسب‌ها: حال و هواي دلم, خوب, بد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:48  توسط سهيلا  | 
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 18:53
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها