پاییز..

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

یازده صبح دوازدهم مهره. دیروز آسمون آبیِ آبی بود و امروز سفیدِ سفیده. دو روزه بدجور سرما خوردم و گلو درد و گرفتگی بینیم نذاشت دیشب بخوابم. امروز کلاس‌های س_ شروع شد. چهارشنبه ها از صبح تا ساعت ۶ کلاس داره. سردمه. ناراحتم که چرا دیشب بهش نگفتم که با خودش لباس گرم ببره. شب حتما هوا خیلی سردتر میشه. مامان داره با خاله اش_ حرف میزنه. بارون گرفت... حیف که تنم داره میلرزه و نمیتونم پنجره رو باز کنم. فردا ش_ ختم انعام گرفته به مناسبت سالگرد مامانش. نمیرم. جمعه هم قرار بهشت زهرا دارن بچه‌های دیگه‌ش. به احتمال زیاد میرم. چه الکی الکی یک سال گذشت ها! پارسال این موقع عین تراکتور! هر روز میرفتیم بیمارستان رسول‌. بخش نورولوژی بودیم که س_ زنگ زد و خبر فوت خاله آ_ رو داد. بعد من رفتم تو پاویون نرسا و چقدر گریه کردم برای خاله‌م و بی جهت یاد پ_ افتادم و بیشتر گریه کردم. از این بگذریم، چقدر خوش میگذشت روزهای رسول. چقدر خوش میگذشت. چقدر خوش میگذشت... امروز که خلاف اکثر روزها بابا خونه نیست و س_ رفته دانشگاه و من سرما خوردم و هوا ابریه، شدیدا شبیه روزایی از مدرسه یا دانشگاهه که سرما میخوردم و توی خونه میموندم. توی دانشگاه البته خیلی پیش نیومد. هر روز با عشق میرفتم دانشگاه. عشق به خیلی چیزا و خیلی کارا. یادمه یک بار خیلی شدید سرما خورده بودم و گلودرد معمولم! خیلی شدیدتر از وقت‌های دیگه بود. توی سلف نشسته بودیم، با م_ و م_ و ش_. یادم نیست چرا باز داشتم عذاب میکشیدم! گلوم هم که درد میکرد. تا ساعت پنج کلاس داشتیم. نموندم. اومدم خونه. اگر الان برمیگشتم به اون روز، هیچوقت خداحافظی نمیکردم و کیفم رو روی دوشم نمینداختم و خونه نمیومدم.. بارون بند اومد. مامان داره با معصومه حرف میزنه، درباره‌ی نوه‌هاش. یاد انشای نیلوفر غ_ توی راهنمایی افتادم. درباره‌ی زمستون و برف و این‌ها. نمیدونم چرا. یاد ترم اول افتادم که میرفتیم دانشگاه تهران. تایم رست پراتیک بود یا آزمایشگاه فیزیولوژی رو یادم نیست. ولی یادمه که هجوم بردیم به بوفه و قهوه و هات چاکلت گرفتیم. حال خوبی بود... از تلویزیون اتاق صدای  موسیقی متن معروف و خاص و سردِ تب سرد میاد. اذان شد... س_ توی گروه رفقا گفت امروز چقدر پاییزه! گفتم اتفاقا خیلی زمستونه. ولی الان شک دارم. بین پاییز و زمستون گیر کردم. به هر حال، حالِ بدی نیست...


برچسب‌ها: حال و هواي دلم, خوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:10  توسط سهيلا  | 
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 0:17
برچسب‌ها :