من قوي هستم

متن مرتبط با «دور منو خط بکش رژلب و خط چشم» در سایت من قوي هستم نوشته شده است

ماجرای چندان بنشین که من بدانم که تویی

  • نیلوبلاگ

    چندان بنشین که من بدانم که تویی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «چندان بنشین که من بدانم که تویی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و...

    ادامه مطلب
  • چندان بنشین که من بدانم که تویی

  • نیلوبلاگ

    امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و شالش رو هم سرش کرد من هنوز روی تخت نشسته بودم. دیگه داشت عصبانی میشد که مجبور شدم خودمو جمع کنم و حاضر شم. از لباس پوشیدنم ایراد گرفت و مجبور شدم لباسامو عوض کنم. خط چشم کشیدم و بعد دنباله‌ش رو پاک کردم و سیاهیش توی صورتم پخش شد. س- اعتراض کرد. گفتم بریم. من آماده‌ام. گفتم واقعا هرچی تلاش داشتم کردم دیگه!! گفت خیلی خوبی و رفتیم....

    ادامه مطلب
  • از تو میخواهم..

  • نیلوبلاگ

    ته کوچه سمت چپ آخرین خونه، امام زاده موسی بود. مسیر رو بلد بودم. قبلا هم یک بار اونجا رفته بودم. یادم نبود کی و برای چی. اما کوچهی بنبستی که امامزاده تهش واقع شده بود رو قبلا هم دیده بودم. داخلش رو هم دیده بودم. برای زیارت رفته بودم یا نه رو یادم نیست. احتمالا آره. لابد مثل حالا حس استیصال و درموندگی داشتم. حتی کوچهها و خیابونای اطرافشم میشناختم. میدونستم کدوم خیابونهاش دنج و خلوتن و اگر از سر کوچه سمت راست برم به کجا میرسم و اگر سمت چپ برم به کجا و کدوم خیابونها رو باید برم که باز دوباره برگردم همونجا و توی مسیر برگشت نیفتم. واضحه که پ هم بود. یادم نیست چرا بود. با ما اومده بود یا تنها. چی میگفت و چیکار میکرد و هیچی هیچی یادم نیست. فقط میدونم که بود. مثل هر وقت دیگهای توی خوابهام. یکبار همو...

    ادامه مطلب
  • همچو خیال گشتهام..

  • نیلوبلاگ

    حتی لحظهایش رو یادم نمیاد اما میدونم که توی تمام خواب دیشبم بود. و الان خستهام. فقط خستهام و نمیخوام قبول کنم که پشیمون هم هستم.....

    ادامه مطلب
  • دل که سنگ و چوب نیست

  • نیلوبلاگ

    هنوزم شبها زنگ کشدار تلفن بخش رو که میشنوم به امید اون صدای آشنا گوشی رو جواب میدم... اما حالا بیشتر از هر وقت دیگهای میدونم که قرار نیست اونطور که دوست داشتم پیش بره و از اینکه خودم باعثش شدم حس افتخار و حس سرخوردگی دارم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حرفای آخر چهارصد و دو

  • نیلوبلاگ

    عجب سال عجیبِ بینتیجهای گذشت، مثل باقی سالها. اما پر اتفاق. بدون هیچ تصمیم مهم یا قدمی رو به جلو. حتی سادهترین کارایی که قصدشون رو داشتم، انجام ندادم. دوچرخه سواری نکردم و درس نخوندم و تلاشی برای شاد بودن نداشتم. اما تنهای تنها خودم رو از افسردگی محض بیرون کشیدم و فقط خودم میدونم با چه زجری انجامش دادم و بهش افتخار میکنم. از حالا به بعد شاید باز هم اشتباههایی داشته باشم، اما دیگه اجازه نمیدم نفسم رو بند بیارن.. از حالا به بعد اگر چیزی یا کسی بهم ضربه بزنه، کمک میکنه تا پوستم کلفتتر شه و اگر خودم باعثش باشم مرد تاوان اشتباهم خواهم بود... تو هم مراقبم باش.. مراقبمون باش... و اگر حال کردی بیزحمت حول حالنا علی احسن الحال..پ.ن: آخرین اشتباه امسال به دنبال دلگرفتگی بیش از حد انجام شد و خب خدا به خ...

    ادامه مطلب
  • چند بار خواهش کردم میشه این جنازه رو تکون ندید

  • نیلوبلاگ

    مسیر بیمارستان به کلاس رو به خاطرهها فکر کردم ولی بغضم رو قورت دادم. نباید خط چشم نصفه نیمهم بیشتر از این پاک میشد. اما بعد از کلاس که توی ماشین نشستم با هدف خالی کردن بغض روحم، انتقام رستاکو پلی کردم و اشکام سرازیر شد. یاد دردای پارسالم افتادم و از خدا پرسیدم آیا واقعا سزاوارش بودم؟ بعد یادم افتاد که همون موقعها خیلی سوالهای مهمتر از این پرسیده بودم و جوابی نگرفته بودم. و اصلا مگه بقیهی آدما سزاوار رنجهایی که میکشن هستن؟ رنجهایی خیلی بزرگتر و زخمهایی خیلی عمیق تر از چیزی که من دارم. توی ترافیک تند تند اشکهام رو با پشت دستام پاک میکردم تا وقتی وارد خونه میشم رد خشک شدهی اشک روی صورتم نمونده باشه. برام عجیب بود که چطور با آهنگ توای افام میتونم گریه کنم. دختربچهی ماشین جلویی، برگشته بود به سمت...

    ادامه مطلب
  • تو از هر در که باز آیی..

  • نیلوبلاگ

    امروز خوب شروع شد اما خوب پیش نرفت. یه نفر از صبح توی بیمارستان کاری کرد که باز یاد حال یک سال پیش خودم بیفتم، باز دلم برای خودم بسوزه و باز بترسم. بعد یه نفر دیگه اومد و باعث شد ته موندهی آوار هم خراب شه روی سرم. بعد رفتم پیش دوست و خونهی زیباش رو دیدم و حرف زدیم و عکس انداختیم و چای خوردیم و چای خوردیم و عکس انداختیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من غمگینتر از قبل شدم... کاش فردا که شد حالم بهتر باشه.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اما از خواب برگشتم به تنهایی :)

  • نیلوبلاگ

    باز خواب آقا رو دیدم. توی کوچه و خیابون بودیم اما همه جا خراب بود. خونه ها آوار شده بودن و همه جا رو خاک برداشته بود و رنگ محیط خاکی و پر غبار بود، شبیه فیلمهای دفاع مقدسی. نمیدونم این حجم از ویرانی تاثیر حرفهای دیروزمون دربارهی زلزلهی بم بود یا بخاطر مغز و روح ویرون شدهی خودم. همه جا خراب بود... خرابِ خراب. رفتم سمت آقا و بغلش کردم. پیر بود ولی مریض احوال نه. یادم نمیاد حرفی زده باشه. آروم و با احتیاط از روی تپههای خاک و سیمان و فلز در و پنجرهها رد میشدیم. برام مهم بود که لباسای خودم و کت و شلواری که تن اون بود، چیزی که توی عکسها هنوزم تنشه، خاکی نشه. محله غریبه بود. اما به خونه که رسیدیم، خونه همون خونه بود... سالم.. تمیز... ساکت...گرم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • فرض کن این تویی..

  • نیلوبلاگ

    یادت به خیربه قول اون موقعهای خودت کاش زمان همونجا متوقف میشد. یادت توی اون روزا که هنوز ازت متنفر نشده بودم به خیریادت به خیر.. یاد حال خوش من هم به خیر.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گیتار ورژن

  • نیلوبلاگ

    ای دلت خورشید خندان سینهی تاریک من سنگ قبر آرزو بود...

    ادامه مطلب
  • تمومی نداره

  • نیلوبلاگ

    برای پ نوشتم که روزهای اورینتی مسخره و کلافه کنندهست. بعد که جملهم رو از اول خوندم متوجه شدم نوشتم روزهای رزیدنتی... یاد دلداریهایی که دادم افتادم و فهمیدم که بعله... روزهای بگایی تو راهن بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تو میتونی

  • نیلوبلاگ

    دیدی همه فکر میکنن تقصیر منه؟ هیچکس باورش نمیشه که مقصر تویی! منم به کسی نمیگم. خیالت راحت....

    ادامه مطلب
  • هفت سین من تویی

  • نیلوبلاگ

    مگه بیست و هفت اسفند همین دو روز پیش نبود که نشسته بودیم و نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام هفت سین من تویی من فقط تو رو میخوام گوش میدادیم؟ مگه حالم خوب نبود؟ مگه قرار نبود دلم شاد بمونه؟ چی شد پس یهو؟ انقد زود ورق برگشت؟ مگه میشه آخه؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • میشه این جنازه رو تکون ندید

  • نیلوبلاگ

    من التماس کردم و کمک خواستم. جوابی که چند ساعت بعدش دادی رو یادم میونه. یادم میمونه که پای حکم سقوطم رو امضا زدی...

    ادامه مطلب
  • قطرهی اشک که از چشمهی دل میبارد..

  • نیلوبلاگ

    خاک بر سر بی چارهی بد بختت کنن. خاک بر سر حقیرت کنن. خاک بر سر گیج و گمت کنن. خاک.. اینا رو اینجا بهت گفتم که یادت نره چقدر بیهودهای......

    ادامه مطلب
  • با تشکر از زحمات بشردوستانهی رشیدمون :)

  • نیلوبلاگ

    دو و نیم صبح، توی بخش، با خستگی زیاد، تو سکوت محض، وقتی برای هزارمین بار تلفن زنگ خورد و جواب دادم، پرواز کردم... صدایی که گفت "اگه نمیدونستم که زنگ نمیزدم" بالهای منو بعد از چند سال باز کرد. این محترمانهترین، جذابترین، بی غل و غشترین و دلچسبترین جملهای بود که توی همهی این سالهای خستگیم شنیدم و بابتش ممنونم.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک سوم دو سوم این روزها

  • نیلوبلاگ

    چقد نازی تو بچه. چقد قندی و نمکی. خدا حفظت کنه برای خانوادهت......

    ادامه مطلب
  • شادونه

  • نیلوبلاگ

    محرم دو سال پیش بود یا سه سال پیش. یادم نیست. ولی توئیت خلافکار و شروع محرم منو پرت کرد توی اون روزا... چه حالم خوب شده بود الکی. از اون حالِ خوبا که پوچن ولی نیازن همیشه. الان بیشتر از هر وقت دیگهای. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هوا آرام

  • نیلوبلاگ

    از بيمارستان پست ميذارم. از روان. يا ... بگذريم. قراره كسي ندونه. كسي ندونه بغير از يكي دو تا از دوستا. شايد يه روزي كه همه چي خوب تموم شد به بقيه هم گفتم. الان آرومم. دلم محكم شده. استرس دارم اما حال...

    ادامه مطلب