من قوي هستم

متن مرتبط با «دریا دریا دریا عشق ما» در سایت من قوي هستم نوشته شده است

ماجرای چندان بنشین که من بدانم که تویی

  • نیلوبلاگ

    چندان بنشین که من بدانم که تویی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «چندان بنشین که من بدانم که تویی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و...

    ادامه مطلب
  • اما از خواب برگشتم به تنهایی :)

  • نیلوبلاگ

    باز خواب آقا رو دیدم. توی کوچه و خیابون بودیم اما همه جا خراب بود. خونه ها آوار شده بودن و همه جا رو خاک برداشته بود و رنگ محیط خاکی و پر غبار بود، شبیه فیلمهای دفاع مقدسی. نمیدونم این حجم از ویرانی تاثیر حرفهای دیروزمون دربارهی زلزلهی بم بود یا بخاطر مغز و روح ویرون شدهی خودم. همه جا خراب بود... خرابِ خراب. رفتم سمت آقا و بغلش کردم. پیر بود ولی مریض احوال نه. یادم نمیاد حرفی زده باشه. آروم و با احتیاط از روی تپههای خاک و سیمان و فلز در و پنجرهها رد میشدیم. برام مهم بود که لباسای خودم و کت و شلواری که تن اون بود، چیزی که توی عکسها هنوزم تنشه، خاکی نشه. محله غریبه بود. اما به خونه که رسیدیم، خونه همون خونه بود... سالم.. تمیز... ساکت...گرم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یه تیمارستان به هم ریخت...

  • نیلوبلاگ

    خوابی که امروز صبح دیدم انقدر برام شیرین بود که راضی بودم همونجا زندگیم از حرکت بایسته... حالا که نشد پس کاش حداقل امشب باز تکرار بشه اون حال... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • با تشکر از زحمات بشردوستانهی رشیدمون :)

  • نیلوبلاگ

    دو و نیم صبح، توی بخش، با خستگی زیاد، تو سکوت محض، وقتی برای هزارمین بار تلفن زنگ خورد و جواب دادم، پرواز کردم... صدایی که گفت "اگه نمیدونستم که زنگ نمیزدم" بالهای منو بعد از چند سال باز کرد. این محترمانهترین، جذابترین، بی غل و غشترین و دلچسبترین جملهای بود که توی همهی این سالهای خستگیم شنیدم و بابتش ممنونم.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تیمارستان

  • نیلوبلاگ

    خوابتو دیدم و دلم برات تنگ شد. شایدم چون دلم برات تنگ شد خوابتو دیدم. فرقی هم نداره. مهم هم نیست ولی فهمیدم هنوز از دنیای من خارج نشدی....

    ادامه مطلب
  • ما را به سختجانی...

  • نیلوبلاگ

    گفت اون جای خالیچند سالهی توی دلت رو زمان پرش میکنه غصهشو نخور. صبوری کنی حله..من توی این کار استادم.. صبر کنم تا حرفها برام کمرنگ شه صبر کنم تا زخمش خوب شه صبر کنم تا جاش پر شه بعدصبر کنم تا برگردم به زندگی عادی.. به زندگی قبل از این چند سال.. به اون زندگی که توش اشک ریختن و صبر کردن رو بلد نبودم.....

    ادامه مطلب
  • دیماه نود و هشت..

  • نیلوبلاگ

    مثلا براش بنویسم: این که چیزی نیست. آی لاو همهی فوتوهات. همهشون. چیخیال کردی؟یا بنویسم: دارم میمیرم از وقتی سراغم رو نمیگیری.بعد همهچیز ختم به خیر شه... مثلا....

    ادامه مطلب
  • زمان

  • نیلوبلاگ

    دیشب توی اینستا از آدما پرسیدم دل کندن از چه چیزی براشون سخته؟ ع گفت خانواده و وطن.تمام شب رو خواب دیدم ز میخواد بره کشور مورد علاقهش و اونجا پرستاری بخونه و تمام شب رو گریه کردم و برای تباهی خودم اشک ریختم و ناله کردمصبح به محض اینکه چشمام رو باز کردم اولین چیزی که توی مغزم اومد این بود که ع میخواد از ایران بره....

    ادامه مطلب
  • بشمار..

  • نیلوبلاگ

    مدتها فکر میکرد فاصلهش با آدمهای دور و برش شبیه فاصلهی زمین تا آسمونه. تا اینکه فهمید آدم بزرگی معتقده که آسمون از یک سانتی متر بالای سطح زمین شروع میشه. حالا دنبال یه معیار جدید برای اندازهگیری این وسعت نامحدوده....

    ادامه مطلب
  • عالم تمام کر

  • نیلوبلاگ

    یه مشت گرگِ خراب که تنها فکر توی کلهشون دریدن همدیگهس، جمع شدن دور هم و جامعه ساختن.....

    ادامه مطلب
  • یا عمادَ من لا عمادَ له...

  • نیلوبلاگ

    هر روز تعداد کسایی که حس بدی بهم منتقل میکنن بیشتر میشه. هر روز به دور و برم نگاه میکنم و آدمایی رو انتخاب میکنم تا تقصیر اتفاقاتی که افتادهن رو بندازم گردنشون و ازشون منتنفر شم. از ع- میپرسم کی اساس کشی میکنن و میگه یادم نیار که حالم بد میشه و من ازش بدم میاد. ب- ظاهرا تهمت کاری که هیچوقت نکردم رو بهم میزنه و من ازش بدم میاد. ع- میگه کم پیدایی و من ازش بدم میاد. ا- حرفی که دوست دارم بشنوم رو نمیزنه و من ازش بدم میاد. یاد حرف پارسال س- توی ایستگاه مترو میفتم و ازش بدم میاد. هر روز تعداد کسایی که ازشون بدم میاد بیشتر میشن و حالا فهمیدم بغیر از چند نفرِ خیلی کم، احتمالا بهزودی از همه بدم میاد. چقدر ترسناک...برچسبها: نامه اي به خدا بنويسيد + نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ساعت22:39&nbs...

    ادامه مطلب
  • حکایت ما

  • نیلوبلاگ

    بعد از گذشتن چندین ساعت پر تنش و نگرانی، خونه به حالت سکوت در اومد. همه خوابیدن. ماهی رو هم خودم خوابوندم. حالا منم و یک دنیا فکر قروقاطی و استرس و آنایی که نمیفهممش...برچسبها: تلخيجات+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت16:3 توسطسهيلا | ...

    ادامه مطلب
  • ما را همهشب نمیبرد خواب...

  • نیلوبلاگ

    یکی از روابط انسانی خیلی خفن و با کلاس طور بنظرم اونیه که آخرش به آرزوی خوشبختی ختم میشه. عین خارجیا.مثلا دو نفر بعد از یه سالِ مدام حرف (زرِ سابق) زدن با هم، درست شب تولد یکیشون، اون یکی براش آرزوی چیزای خوب بکنه و شخص متولد! یادآور شه که به خوشبختی بیشتر از هر چیز دیگهای نیاز دارهخلاصه تهش برای...

    ادامه مطلب
  • با من صنما دل یک دله کن..

  • نیلوبلاگ

    تو پنجاه دقیقه نیمساعتش به بحث درباره ی همایون و گاو و آرایش غلیظ، روزه، انقلاب، دولت و ... گذشت و از باقیش پنج دقیقه من ساز زدم، یکربع استاد :) برچسبها: از پستهاي بيدردسرم+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت20:28 توسطسهيلا | ...

    ادامه مطلب
  • ما آمده بودیم ز چیزی نهراسیم

  • نیلوبلاگ

    حرفای عجیب زیاد میزد. معمولا بیشتر تایم کلاسهاش به گفتن خاطره هایی میگذشت که برای ما غیر قابل باور بود و همیشه با شنیدنشون پوزخند میزدیم و توی دلمون یه "خالی بند" نثارش میکردیم. مثلا یکبار برامون تعریف کرد که مادرش یه روز سرد زمستونی تو خونه ای توی آبادان که دور تا دورش رو بیابون محاصره کرده بود، زمان وضع حملش میرسه و خودش تنهایی اونو بدنیا میاره. روز بعد، از لاغری مفرطش تو نوجوونی میگفت و اینکه روزی یه ماهی پنج کیلویی میخورده تا یه پرده گوشت بیاره. یه بار که درس زلزله رو میداد گفت از آخوندی شنیده بخاطر دعای مردمه که توی تهران زلزله نمیاد. و یه روز که داشته توی خیابون راه میرفته یهو به خودش اومده و دیده سرش رو به آسمونه و داره ذکر میگه. و اون موقع بوده که به حرف آخونده ایمان آورده. چقدر احسا...

    ادامه مطلب
  • دریا دریا دریا :)

  • نیلوبلاگ

    پنجره رو که باز کردم، هوا که خنک شد، خواب بارون و دریا دیدم...

    ادامه مطلب
  • فامیلیشو عوض کرده بود احتمالا :)

  • نیلوبلاگ

    بجای فامیلی افسر، فامیلی فلانی رو گفتم! شباهتاشون زیاد بود! شاید اون روزم اگه مامان برام یاسین میخوند...شایدم خوبه که نخوند کِی ما چیزی فهمیدیم......

    ادامه مطلب
  • روی ماهش رو ببوسید

  • نیلوبلاگ

    همه جا هست. توی همه ی فکرها و دعاها و آرزوها و خیال ها و حسرت ها و یادها و شکرها و نفس ها و...

    ادامه مطلب