خرید بک لینک

چندان بنشین که من بدانم که تویی

در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «چندان بنشین که من بدانم که تویی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و شالش رو هم سرش کرد من هنوز روی تخت نشسته بودم. دیگه داشت عصبانی میشد که مجبور شدم خودمو جمع کنم و حاضر شم. از لباس پوشیدنم ایراد گرفت و مجبور شدم لباسامو عوض کنم. خط چشم کشیدم و بعد دنباله‌ش رو پاک کردم و سیاهیش توی صورتم پخش شد. س- اعتراض کرد. گفتم بریم. من آماده‌ام. گفتم واقعا هرچی تلاش داشتم کردم دیگه!! گفت خیلی خوبی و رفتیم. بعد به این فکر کردم که واقعا همیشه همه‌ی تلاشم رو برای همه چیز و همه‌ کس کردم و همیشه هم‌ به جایی نرسیدم. همیشه تا جون داشتم برای چیزی که به اشتباه یا درست میخواستم دوییدم و آخرش هم نرسیدم. باز نرسیدن‌هام رو شمردم. با ماجراهای دیروز و دیشب و حرف‌های ف- و بقیه، بیشتر از هروقت دیگه‌ای احساس ضعف و خستگی دارم. احساس ناتوانی. ف- میگفت کنترل زندگیت رو باید بگیری دست خودت نذاری کسی کنترلت کنه. و میدونستم ک راست میگه. ولی نتونستم بهش بفهمونم که من بیشتر از این بلد نیستم. و نفهمیدم که دوست دارم که کنترل رو دست خودم بگیرم یا نه. این روزا خیلی زیاد چالا رو درک میکنم. اینکه همه می‌خوان بهش کمک کنن، ازش دفاع کنن و خودش نمیخواد و در حقیقت نمیتونه که بخواد. نمیدونم این حجم از عزت نفس پایین و ضعفی که توی خودم حس میکنم واقعا وجود داره یا مقداریش برای فیدبک‌های منفی و ترسناکیه که این مدت از آدم‌ها گرفتم. خلاصه که ناتوانم. با اینکه هرچی تلاش بلد بودم کردم! با اینکه آخرشم خط چشم کشیدم اما خوب نشد. مثل همه‌ی چیزهای دیگه که آخرش بعد از یه عالمه تلاش، خوب نمیشه...

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:06

صفحه بندی