من قوي هستم

متن مرتبط با «ما آمده بودیم ز چیزی نهراسیم» در سایت من قوي هستم نوشته شده است

ماجرای چندان بنشین که من بدانم که تویی

  • نیلوبلاگ

    چندان بنشین که من بدانم که تویی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «چندان بنشین که من بدانم که تویی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و...

    ادامه مطلب
  • از تو میخواهم..

  • نیلوبلاگ

    ته کوچه سمت چپ آخرین خونه، امام زاده موسی بود. مسیر رو بلد بودم. قبلا هم یک بار اونجا رفته بودم. یادم نبود کی و برای چی. اما کوچهی بنبستی که امامزاده تهش واقع شده بود رو قبلا هم دیده بودم. داخلش رو هم دیده بودم. برای زیارت رفته بودم یا نه رو یادم نیست. احتمالا آره. لابد مثل حالا حس استیصال و درموندگی داشتم. حتی کوچهها و خیابونای اطرافشم میشناختم. میدونستم کدوم خیابونهاش دنج و خلوتن و اگر از سر کوچه سمت راست برم به کجا میرسم و اگر سمت چپ برم به کجا و کدوم خیابونها رو باید برم که باز دوباره برگردم همونجا و توی مسیر برگشت نیفتم. واضحه که پ هم بود. یادم نیست چرا بود. با ما اومده بود یا تنها. چی میگفت و چیکار میکرد و هیچی هیچی یادم نیست. فقط میدونم که بود. مثل هر وقت دیگهای توی خوابهام. یکبار همو...

    ادامه مطلب
  • چند بار خواهش کردم میشه این جنازه رو تکون ندید

  • نیلوبلاگ

    مسیر بیمارستان به کلاس رو به خاطرهها فکر کردم ولی بغضم رو قورت دادم. نباید خط چشم نصفه نیمهم بیشتر از این پاک میشد. اما بعد از کلاس که توی ماشین نشستم با هدف خالی کردن بغض روحم، انتقام رستاکو پلی کردم و اشکام سرازیر شد. یاد دردای پارسالم افتادم و از خدا پرسیدم آیا واقعا سزاوارش بودم؟ بعد یادم افتاد که همون موقعها خیلی سوالهای مهمتر از این پرسیده بودم و جوابی نگرفته بودم. و اصلا مگه بقیهی آدما سزاوار رنجهایی که میکشن هستن؟ رنجهایی خیلی بزرگتر و زخمهایی خیلی عمیق تر از چیزی که من دارم. توی ترافیک تند تند اشکهام رو با پشت دستام پاک میکردم تا وقتی وارد خونه میشم رد خشک شدهی اشک روی صورتم نمونده باشه. برام عجیب بود که چطور با آهنگ توای افام میتونم گریه کنم. دختربچهی ماشین جلویی، برگشته بود به سمت...

    ادامه مطلب
  • تو از هر در که باز آیی..

  • نیلوبلاگ

    امروز خوب شروع شد اما خوب پیش نرفت. یه نفر از صبح توی بیمارستان کاری کرد که باز یاد حال یک سال پیش خودم بیفتم، باز دلم برای خودم بسوزه و باز بترسم. بعد یه نفر دیگه اومد و باعث شد ته موندهی آوار هم خراب شه روی سرم. بعد رفتم پیش دوست و خونهی زیباش رو دیدم و حرف زدیم و عکس انداختیم و چای خوردیم و چای خوردیم و عکس انداختیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من غمگینتر از قبل شدم... کاش فردا که شد حالم بهتر باشه.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اما از خواب برگشتم به تنهایی :)

  • نیلوبلاگ

    باز خواب آقا رو دیدم. توی کوچه و خیابون بودیم اما همه جا خراب بود. خونه ها آوار شده بودن و همه جا رو خاک برداشته بود و رنگ محیط خاکی و پر غبار بود، شبیه فیلمهای دفاع مقدسی. نمیدونم این حجم از ویرانی تاثیر حرفهای دیروزمون دربارهی زلزلهی بم بود یا بخاطر مغز و روح ویرون شدهی خودم. همه جا خراب بود... خرابِ خراب. رفتم سمت آقا و بغلش کردم. پیر بود ولی مریض احوال نه. یادم نمیاد حرفی زده باشه. آروم و با احتیاط از روی تپههای خاک و سیمان و فلز در و پنجرهها رد میشدیم. برام مهم بود که لباسای خودم و کت و شلواری که تن اون بود، چیزی که توی عکسها هنوزم تنشه، خاکی نشه. محله غریبه بود. اما به خونه که رسیدیم، خونه همون خونه بود... سالم.. تمیز... ساکت...گرم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یه تیمارستان به هم ریخت...

  • نیلوبلاگ

    خوابی که امروز صبح دیدم انقدر برام شیرین بود که راضی بودم همونجا زندگیم از حرکت بایسته... حالا که نشد پس کاش حداقل امشب باز تکرار بشه اون حال... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شیش تا ده صبح... پر از جذابیت

  • نیلوبلاگ

    رست سرد بود و زیر پتو مچاله شده بودم و منتظر صدای آلارم گوشی ندا بودم تا بلند شم. چشمام گرم شده بود که با صدای بختیاری هشیار شدم. حدس زدم ساعت شیش و نیمه و خواب موندیم. روبروم رو نگاه کردم ساعت شیش بود و بختیاری لابد استرس پر شدن تختهای خالی روز گذشتهش رو داشت که زودتر اومده بود. رو تخت چند دقیقهای نشستم و صد تا عطسه کردم. باید کارامو زودتر جمع میکردم و میومدم توی رست مچاله میشدم تا مواجه نشیم. بعد از اومدن همهی بچهها آرآرتی رو ارائه دادم و بعد رفتیم تحویل و تا اینجاها خوب بود. داشتم میرفتم شارژری رو که از مامان اریس قرض کرده بودم پس بدم که مقیسه صدام کرد و گفت بیا برنامه رو ببین. بقیه هم با من اومدن و گوله شدیم توی استیشن و زل زدیم به مانیتور. داشتم سر شیفت چهارمم چونه میزدم که اومد و یه سل...

    ادامه مطلب
  • از بهاران خبرم نیست..

  • نیلوبلاگ

    ولی جداً ما نه میبخشیم نه فراموش میکنیم......

    ادامه مطلب
  • میشه این جنازه رو تکون ندید

  • نیلوبلاگ

    من التماس کردم و کمک خواستم. جوابی که چند ساعت بعدش دادی رو یادم میونه. یادم میمونه که پای حکم سقوطم رو امضا زدی...

    ادامه مطلب
  • قطرهی اشک که از چشمهی دل میبارد..

  • نیلوبلاگ

    خاک بر سر بی چارهی بد بختت کنن. خاک بر سر حقیرت کنن. خاک بر سر گیج و گمت کنن. خاک.. اینا رو اینجا بهت گفتم که یادت نره چقدر بیهودهای......

    ادامه مطلب
  • با تشکر از زحمات بشردوستانهی رشیدمون :)

  • نیلوبلاگ

    دو و نیم صبح، توی بخش، با خستگی زیاد، تو سکوت محض، وقتی برای هزارمین بار تلفن زنگ خورد و جواب دادم، پرواز کردم... صدایی که گفت "اگه نمیدونستم که زنگ نمیزدم" بالهای منو بعد از چند سال باز کرد. این محترمانهترین، جذابترین، بی غل و غشترین و دلچسبترین جملهای بود که توی همهی این سالهای خستگیم شنیدم و بابتش ممنونم.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک سوم دو سوم این روزها

  • نیلوبلاگ

    چقد نازی تو بچه. چقد قندی و نمکی. خدا حفظت کنه برای خانوادهت......

    ادامه مطلب
  • تیمارستان

  • نیلوبلاگ

    خوابتو دیدم و دلم برات تنگ شد. شایدم چون دلم برات تنگ شد خوابتو دیدم. فرقی هم نداره. مهم هم نیست ولی فهمیدم هنوز از دنیای من خارج نشدی....

    ادامه مطلب
  • بعد از هشت سال

  • نیلوبلاگ

    به کاهدون زدی بابا. ریدی در اصل......

    ادامه مطلب
  • ذهن منهدم از شلوغيا

  • نیلوبلاگ

    امشب وقتي بهش گفتم خودم فهميدم و لبخند زد و وسط بخش دست گذاشت روي شونهم دلم ميخواست بغلش كنم.وقتي كه توي تريتمنت با مشت كوبيد روي پام بيشتر.وقتي كه گفت امشب خيلي هواتون رو داشتم يادتون بمونه بيش...

    ادامه مطلب
  • ما را به سختجانی...

  • نیلوبلاگ

    گفت اون جای خالیچند سالهی توی دلت رو زمان پرش میکنه غصهشو نخور. صبوری کنی حله..من توی این کار استادم.. صبر کنم تا حرفها برام کمرنگ شه صبر کنم تا زخمش خوب شه صبر کنم تا جاش پر شه بعدصبر کنم تا برگردم به زندگی عادی.. به زندگی قبل از این چند سال.. به اون زندگی که توش اشک ریختن و صبر کردن رو بلد نبودم.....

    ادامه مطلب
  • من دلیل تازگیشم...

  • نیلوبلاگ

    ۱_کسی نیست. با آهنگا حرف میزنم جای آدما. با گذشته، انتقام، بیدلیل، همین خوبه...۲_نوشتههای قدیمی رو که میخونمدلم بیشتر میگیره و تعجب میکنم. اونروزایی که اونا رو مینوشتم فکر نمیکردم یه زمانی برسم به...

    ادامه مطلب
  • دیماه نود و هشت..

  • نیلوبلاگ

    مثلا براش بنویسم: این که چیزی نیست. آی لاو همهی فوتوهات. همهشون. چیخیال کردی؟یا بنویسم: دارم میمیرم از وقتی سراغم رو نمیگیری.بعد همهچیز ختم به خیر شه... مثلا....

    ادامه مطلب
  • دیروز غنچه بودیم.. امروز..

  • نیلوبلاگ

    روزا غریب و افسرده میگذرن و من خستهتر میشم.. اوضاع بهم ریختهو من عصبیترم.. هر روز ناامیدتر.. و اونی که با هر ضربهی کوچیک و بزرگی ترکهاش داره عمیقتر میشه اسمش دله.....

    ادامه مطلب
  • زمان

  • نیلوبلاگ

    دیشب توی اینستا از آدما پرسیدم دل کندن از چه چیزی براشون سخته؟ ع گفت خانواده و وطن.تمام شب رو خواب دیدم ز میخواد بره کشور مورد علاقهش و اونجا پرستاری بخونه و تمام شب رو گریه کردم و برای تباهی خودم اشک ریختم و ناله کردمصبح به محض اینکه چشمام رو باز کردم اولین چیزی که توی مغزم اومد این بود که ع میخواد از ایران بره....

    ادامه مطلب