خرید بک لینک
چندان بنشین که من بدانم که تویی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «چندان بنشین که من بدانم که تویی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:06

در این گزارش به بررسی کامل «» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

انقد چیزا میخواستم و نرسیدم بهشون تو که چیزی نیستی :)

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 16:06

امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و شالش رو هم سرش کرد من هنوز روی تخت نشسته بودم. دیگه داشت عصبانی میشد که مجبور شدم خودمو جمع کنم و حاضر شم. از لباس پوشیدنم ایراد گرفت و مجبور شدم لباسامو عوض کنم. خط چشم کشیدم و بعد دنباله‌ش رو پاک کردم و سیاهیش توی صورتم پخش شد. س- اعتراض کرد. گفتم بریم. من آماده‌ام. گفتم واقعا هرچی تلاش داشتم کردم دیگه!! گفت خیلی خوبی و رفتیم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 20:58

ته کوچه سمت چپ آخرین خونه، امام زاده موسی بود. مسیر رو بلد بودم. قبلا هم یک بار اونجا رفته بودم. یادم نبود کی و برای چی. اما کوچهی بنبستی که امامزاده تهش واقع شده بود رو قبلا هم دیده بودم. داخلش رو هم دیده بودم. برای زیارت رفته بودم یا نه رو یادم نیست. احتمالا آره. لابد مثل حالا حس استیصال و درموندگی داشتم. حتی کوچهها و خیابونای اطرافشم میشناختم. میدونستم کدوم خیابونهاش دنج و خلوتن و اگر از سر کوچه سمت راست برم به کجا میرسم و اگر سمت چپ برم به کجا و کدوم خیابونها رو باید برم که باز دوباره برگردم همونجا و توی مسیر برگشت نیفتم. واضحه که پ هم بود. یادم نیست چرا بود. با ما اومده بود یا تنها. چی میگفت و چیکار میکرد و هیچی هیچی یادم نیست. فقط میدونم که بود. مثل هر وقت دیگهای توی خوابهام. یکبار همون وقتها توی مپ لوکیشن امام زاده موسی رو زدم. با دو تا انگشتم نقشه رو هی بزرگ و بزرگتر کردم تا نقشهی ایران مشخص شد. اما علامت لوکیشن روی تهران نبود. پایین، غرب بود. زاهدان بود. کرمانشاه بود. یا کردستان. یادم نیست. احتمالا زاهدان بود. عجیب بود برام چون من توی تهران بودم.... نمیدونم. توی خواب هم همه چیز عجیب و سنگین بود. توی خواب هم انگار نباید ذهنم آروم باشه.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 19:52

اون روزا رفتن چشمک غم و تنهاییم رو چند برابر کرده بود. دیدنش تنها دلخوشیم بود و غیب شدنش ضربهی آخر اون حال بد. هر روز صبح با امید و ناامیدی منتظر برگشتش بودم و هیچوقت برنگشت. امروز مامان اسمش رو آورد و با بغض بهش گفتم دربارهش دیگه هیچوقت با من حرف نزنه. هرگز... هنوز شکنندهام، هنوز تنها و هنوز خستهام.. میگن این روزا باید حالم خوب باشه. نیست. نمیشه. نمیتونم. هنوز میترسم. حالا حتی خیلی بیشتر.

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 14:08

دوم خرداده. بارون میاد و هوا خنکه و دل دردم آروم شده. چای با آنخ دم کردم. بابا فوتبال میبینه و بقیه هرکدوم رفتن یه شهری مسافرت. پ و ش دربارهم با هم حرف زدن و محتوای حرفشون مهم نیست. همین که یاد من بودن دلمو گرم میکنه. عصر که هوا ابری و طوفانی شد و رعد و برق زد رفتم بالا. دم پنجره وایسادم و چای خوردم و به آسمون نگاه کردم. باد که میومد قطرههای پراکنده و ریز بارون میخوردن توی صورتم. از خدا خواستم مراقبم باشه. بهش گفتم که از تکرار حال بد میترسم و حتی اگر بخواد نقطه ضعفم رو دست بگیره باز من حرفا و حسهام رو بهش میگم. یک عالمه فکر کردم. به خسته و بیاعتماد بودنم و دلیلش. به ترس از آینده و اتفاقهاش هم فکر کردم. وقتی آسمون گرفته بود و ابرای غلیظ جلوی دیده شدن کوهها رو گرفته بودن دنبال یه پرنده گشتم. دیدمش. بعد که هوا باز شد و باد و بارون کم، صدای پرندهها دراومد و آسمون پر شد ازشون. تهش تصمیم گرفتم دل خوش نکنم به این روزا و این اتفاقا. رویا نسازم و امیدوار نباشم اما نترسم از روزای نرسیده و احوالی که معلوم نیست چطور قراره بشه.. کاش هوا گرم نشه فعلا. دوم خرداده و بارون میاد و هوا خنکه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 11:32

دکتر ب. فوت کرد. تموم شد. دیشب جرات نکردیم به بابا چیزی بگیم. صبح س. خبر رو بهش داد. دلم برای بابا و برای عموجانم سوخت. دیشب بخاطر غم و ترس از آیندهای که بی خبرم ازش و وحشت از دست دادن عموجانم به خودم لرزیدم...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 11:32

دوست دارم بخوابم و خوابای وحشتناک ببینم. انقدر وحشتناک که وقتی بیدار شدم خدا رو شکر کنم که همهش توی خواب بوده و واقعیت اینیه که دارم زندگیش میکنم...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 11:32

حتی لحظهایش رو یادم نمیاد اما میدونم که توی تمام خواب دیشبم بود. و الان خستهام. فقط خستهام و نمیخوام قبول کنم که پشیمون هم هستم..

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:10

هنوزم شبها زنگ کشدار تلفن بخش رو که میشنوم به امید اون صدای آشنا گوشی رو جواب میدم... اما حالا بیشتر از هر وقت دیگهای میدونم که قرار نیست اونطور که دوست داشتم پیش بره و از اینکه خودم باعثش شدم حس افتخار و حس سرخوردگی دارم....

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:10

عجب سال عجیبِ بینتیجهای گذشت، مثل باقی سالها. اما پر اتفاق. بدون هیچ تصمیم مهم یا قدمی رو به جلو. حتی سادهترین کارایی که قصدشون رو داشتم، انجام ندادم. دوچرخه سواری نکردم و درس نخوندم و تلاشی برای شاد بودن نداشتم. اما تنهای تنها خودم رو از افسردگی محض بیرون کشیدم و فقط خودم میدونم با چه زجری انجامش دادم و بهش افتخار میکنم. از حالا به بعد شاید باز هم اشتباههایی داشته باشم، اما دیگه اجازه نمیدم نفسم رو بند بیارن.. از حالا به بعد اگر چیزی یا کسی بهم ضربه بزنه، کمک میکنه تا پوستم کلفتتر شه و اگر خودم باعثش باشم مرد تاوان اشتباهم خواهم بود... تو هم مراقبم باش.. مراقبمون باش... و اگر حال کردی بیزحمت حول حالنا علی احسن الحال..پ.ن: آخرین اشتباه امسال به دنبال دلگرفتگی بیش از حد انجام شد و خب خدا به خیر بگذرونه.. :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 20:13

مسیر بیمارستان به کلاس رو به خاطرهها فکر کردم ولی بغضم رو قورت دادم. نباید خط چشم نصفه نیمهم بیشتر از این پاک میشد. اما بعد از کلاس که توی ماشین نشستم با هدف خالی کردن بغض روحم، انتقام رستاکو پلی کردم و اشکام سرازیر شد. یاد دردای پارسالم افتادم و از خدا پرسیدم آیا واقعا سزاوارش بودم؟ بعد یادم افتاد که همون موقعها خیلی سوالهای مهمتر از این پرسیده بودم و جوابی نگرفته بودم. و اصلا مگه بقیهی آدما سزاوار رنجهایی که میکشن هستن؟ رنجهایی خیلی بزرگتر و زخمهایی خیلی عمیق تر از چیزی که من دارم. توی ترافیک تند تند اشکهام رو با پشت دستام پاک میکردم تا وقتی وارد خونه میشم رد خشک شدهی اشک روی صورتم نمونده باشه. برام عجیب بود که چطور با آهنگ توای افام میتونم گریه کنم. دختربچهی ماشین جلویی، برگشته بود به سمت عقب و خیره شده بود بهم. سعی کردم خودم رو جای اون بذارم و ببینم اگر توی اون سن با همچین صحنهای روبرو میشدم چه فکرهایی از سرم میگذشت. اما تلاشم برای تصویرسازی خیلی طول نکشید. به خودم اومدم و دیدم یکی از پشیمونیهای زندگیم عین پتک توی سرم کوبیده میشه. همینطور که اما ترانهای که ساختم برات... از ضبط ماشین توی سرم میپیچید از ته دلم آرزو کردم یک بار دیگه فرصتی مثل اردیبهشتی که گذشت نصیبم بشه و به خودم قول دادم هرگز اجازه ندم چیزی یا کسی اون لحظههای خوش رو خراب کنه.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 20:15

امروز خوب شروع شد اما خوب پیش نرفت. یه نفر از صبح توی بیمارستان کاری کرد که باز یاد حال یک سال پیش خودم بیفتم، باز دلم برای خودم بسوزه و باز بترسم. بعد یه نفر دیگه اومد و باعث شد ته موندهی آوار هم خراب شه روی سرم. بعد رفتم پیش دوست و خونهی زیباش رو دیدم و حرف زدیم و عکس انداختیم و چای خوردیم و چای خوردیم و عکس انداختیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من غمگینتر از قبل شدم... کاش فردا که شد حالم بهتر باشه....

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 17:55

باز خواب آقا رو دیدم. توی کوچه و خیابون بودیم اما همه جا خراب بود. خونه ها آوار شده بودن و همه جا رو خاک برداشته بود و رنگ محیط خاکی و پر غبار بود، شبیه فیلمهای دفاع مقدسی. نمیدونم این حجم از ویرانی تاثیر حرفهای دیروزمون دربارهی زلزلهی بم بود یا بخاطر مغز و روح ویرون شدهی خودم. همه جا خراب بود... خرابِ خراب. رفتم سمت آقا و بغلش کردم. پیر بود ولی مریض احوال نه. یادم نمیاد حرفی زده باشه. آروم و با احتیاط از روی تپههای خاک و سیمان و فلز در و پنجرهها رد میشدیم. برام مهم بود که لباسای خودم و کت و شلواری که تن اون بود، چیزی که توی عکسها هنوزم تنشه، خاکی نشه. محله غریبه بود. اما به خونه که رسیدیم، خونه همون خونه بود... سالم.. تمیز... ساکت...گرم.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 17:08

بمیرم برای چشمای معصوم پر اشک و دل خستهت دختر...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 3:07

صفحه بندی