ماجرای چندان بنشین که من بدانم که تویی
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 16:06
چندان بنشین که من بدانم که تویی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «چندان بنشین که من بدانم که تویی» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئ...
پشت پرده
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 16:06
در این گزارش به بررسی کامل «» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. انقد چیزا میخواستم و نرسیدم بهشون تو...
چندان بنشین که من بدانم که تویی
-
تاریخ: 1404/9/6 ساعت: 20:58
امروز قرار بود با خواهر برای کاری بریم بیرون. از قبل حرفش رو زده بودیم که شیک و پیک بریم. آرایش کنیم و لباس خوب بپوشیم. س- زودتر از من آماده شد. وقتی اون کامل آماده شد و شالش رو هم سرش کرد من هنوز روی تخت نشسته بودم. دیگه داشت عصبانی میشد که مجبور شدم خودمو جمع کنم و حاضر شم. از لباس پوشیدنم ایراد گ...
از تو میخواهم..
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 19:52
ته کوچه سمت چپ آخرین خونه، امام زاده موسی بود. مسیر رو بلد بودم. قبلا هم یک بار اونجا رفته بودم. یادم نبود کی و برای چی. اما کوچهی بنبستی که امامزاده تهش واقع شده بود رو قبلا هم دیده بودم. داخلش رو هم دیده بودم. برای زیارت رفته بودم یا نه رو یادم نیست. احتمالا آره. لابد مثل حالا حس استیصال و درموندگ...
افشردن جان
-
تاریخ: 1403/5/11 ساعت: 14:08
اون روزا رفتن چشمک غم و تنهاییم رو چند برابر کرده بود. دیدنش تنها دلخوشیم بود و غیب شدنش ضربهی آخر اون حال بد. هر روز صبح با امید و ناامیدی منتظر برگشتش بودم و هیچوقت برنگشت. امروز مامان اسمش رو آورد و با بغض بهش گفتم دربارهش دیگه هیچوقت با من حرف نزنه. هرگز... هنوز شکنندهام، هنوز تنها و هنوز خستهام...
بهار دلکش...
-
تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 11:32
دوم خرداده. بارون میاد و هوا خنکه و دل دردم آروم شده. چای با آنخ دم کردم. بابا فوتبال میبینه و بقیه هرکدوم رفتن یه شهری مسافرت. پ و ش دربارهم با هم حرف زدن و محتوای حرفشون مهم نیست. همین که یاد من بودن دلمو گرم میکنه. عصر که هوا ابری و طوفانی شد و رعد و برق زد رفتم بالا. دم پنجره وایسادم و چای خوردم...
مرگ
-
تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 11:32
دکتر ب. فوت کرد. تموم شد. دیشب جرات نکردیم به بابا چیزی بگیم. صبح س. خبر رو بهش داد. دلم برای بابا و برای عموجانم سوخت. دیشب بخاطر غم و ترس از آیندهای که بی خبرم ازش و وحشت از دست دادن عموجانم به خودم لرزیدم... Adblock test (Why?)
فقط برای یک بار...
-
تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 11:32
دوست دارم بخوابم و خوابای وحشتناک ببینم. انقدر وحشتناک که وقتی بیدار شدم خدا رو شکر کنم که همهش توی خواب بوده و واقعیت اینیه که دارم زندگیش میکنم... Adblock test (Why?)
همچو خیال گشتهام..
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 15:10
[unable to retrieve full-text content]حتی لحظهایش رو یادم نمیاد اما میدونم که توی تمام خواب دیشبم بود. و الان خستهام. فقط خستهام و نمیخوام قبول کنم که پشیمون هم هستم..
دل که سنگ و چوب نیست
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 15:10
هنوزم شبها زنگ کشدار تلفن بخش رو که میشنوم به امید اون صدای آشنا گوشی رو جواب میدم... اما حالا بیشتر از هر وقت دیگهای میدونم که قرار نیست اونطور که دوست داشتم پیش بره و از اینکه خودم باعثش شدم حس افتخار و حس سرخوردگی دارم.... Adblock test (Why?)
حرفای آخر چهارصد و دو
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 20:13
عجب سال عجیبِ بینتیجهای گذشت، مثل باقی سالها. اما پر اتفاق. بدون هیچ تصمیم مهم یا قدمی رو به جلو. حتی سادهترین کارایی که قصدشون رو داشتم، انجام ندادم. دوچرخه سواری نکردم و درس نخوندم و تلاشی برای شاد بودن نداشتم. اما تنهای تنها خودم رو از افسردگی محض بیرون کشیدم و فقط خودم میدونم با چه زجری انجامش د...
چند بار خواهش کردم میشه این جنازه رو تکون ندید
-
تاریخ: 1402/12/20 ساعت: 20:15
مسیر بیمارستان به کلاس رو به خاطرهها فکر کردم ولی بغضم رو قورت دادم. نباید خط چشم نصفه نیمهم بیشتر از این پاک میشد. اما بعد از کلاس که توی ماشین نشستم با هدف خالی کردن بغض روحم، انتقام رستاکو پلی کردم و اشکام سرازیر شد. یاد دردای پارسالم افتادم و از خدا پرسیدم آیا واقعا سزاوارش بودم؟ بعد یادم افتاد ...
تو از هر در که باز آیی..
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 17:55
امروز خوب شروع شد اما خوب پیش نرفت. یه نفر از صبح توی بیمارستان کاری کرد که باز یاد حال یک سال پیش خودم بیفتم، باز دلم برای خودم بسوزه و باز بترسم. بعد یه نفر دیگه اومد و باعث شد ته موندهی آوار هم خراب شه روی سرم. بعد رفتم پیش دوست و خونهی زیباش رو دیدم و حرف زدیم و عکس انداختیم و چای خوردیم و چای خ...
اما از خواب برگشتم به تنهایی :)
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 17:08
باز خواب آقا رو دیدم. توی کوچه و خیابون بودیم اما همه جا خراب بود. خونه ها آوار شده بودن و همه جا رو خاک برداشته بود و رنگ محیط خاکی و پر غبار بود، شبیه فیلمهای دفاع مقدسی. نمیدونم این حجم از ویرانی تاثیر حرفهای دیروزمون دربارهی زلزلهی بم بود یا بخاطر مغز و روح ویرون شدهی خودم. همه جا خراب بود... خر...
گرفته ره مه دگری
-
تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 3:07
[unable to retrieve full-text content]بمیرم برای چشمای معصوم پر اشک و دل خستهت دختر...
یه تیمارستان به هم ریخت...
-
تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 9:55
خوابی که امروز صبح دیدم انقدر برام شیرین بود که راضی بودم همونجا زندگیم از حرکت بایسته... حالا که نشد پس کاش حداقل امشب باز تکرار بشه اون حال... Adblock test (Why?)
شیش تا ده صبح... پر از جذابیت
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 17:27
رست سرد بود و زیر پتو مچاله شده بودم و منتظر صدای آلارم گوشی ندا بودم تا بلند شم. چشمام گرم شده بود که با صدای بختیاری هشیار شدم. حدس زدم ساعت شیش و نیمه و خواب موندیم. روبروم رو نگاه کردم ساعت شیش بود و بختیاری لابد استرس پر شدن تختهای خالی روز گذشتهش رو داشت که زودتر اومده بود. رو تخت چند دقیقهای ...
فرض کن این تویی..
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 22:18
یادت به خیربه قول اون موقعهای خودت کاش زمان همونجا متوقف میشد. یادت توی اون روزا که هنوز ازت متنفر نشده بودم به خیریادت به خیر.. یاد حال خوش من هم به خیر.. Adblock test (Why?)
کلیدر
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:16
[unable to retrieve full-text content]همهی خود را میدید. تکهای سوخته از روح آدمیزاد که هنوز دود از آن برمیخاست...
از بهاران خبرم نیست..
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:16
[unable to retrieve full-text content]ولی جداً ما نه میبخشیم نه فراموش میکنیم...