اون روزا رفتن چشمک غم و تنهاییم رو چند برابر کرده بود. دیدنش تنها دلخوشیم بود و غیب شدنش ضربهی آخر اون حال بد. هر روز صبح با امید و ناامیدی منتظر برگشتش بودم و هیچوقت برنگشت. امروز مامان اسمش رو آورد و با بغض بهش گفتم دربارهش دیگه هیچوقت با من حرف نزنه. هرگز... هنوز شکنندهام، هنوز تنها و هنوز خستهام.. میگن این روزا باید حالم خوب باشه. نیست. نمیشه. نمیتونم. هنوز میترسم. حالا حتی خیلی بیشتر.
برچسب:
نویسنده: ماهان حکیمی