من قوي هستم

متن مرتبط با «) emoji» در سایت من قوي هستم نوشته شده است

اما از خواب برگشتم به تنهایی :)

  • نیلوبلاگ

    باز خواب آقا رو دیدم. توی کوچه و خیابون بودیم اما همه جا خراب بود. خونه ها آوار شده بودن و همه جا رو خاک برداشته بود و رنگ محیط خاکی و پر غبار بود، شبیه فیلمهای دفاع مقدسی. نمیدونم این حجم از ویرانی تاثیر حرفهای دیروزمون دربارهی زلزلهی بم بود یا بخاطر مغز و روح ویرون شدهی خودم. همه جا خراب بود... خرابِ خراب. رفتم سمت آقا و بغلش کردم. پیر بود ولی مریض احوال نه. یادم نمیاد حرفی زده باشه. آروم و با احتیاط از روی تپههای خاک و سیمان و فلز در و پنجرهها رد میشدیم. برام مهم بود که لباسای خودم و کت و شلواری که تن اون بود، چیزی که توی عکسها هنوزم تنشه، خاکی نشه. محله غریبه بود. اما به خونه که رسیدیم، خونه همون خونه بود... سالم.. تمیز... ساکت...گرم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • با تشکر از زحمات بشردوستانهی رشیدمون :)

  • نیلوبلاگ

    دو و نیم صبح، توی بخش، با خستگی زیاد، تو سکوت محض، وقتی برای هزارمین بار تلفن زنگ خورد و جواب دادم، پرواز کردم... صدایی که گفت "اگه نمیدونستم که زنگ نمیزدم" بالهای منو بعد از چند سال باز کرد. این محترمانهترین، جذابترین، بی غل و غشترین و دلچسبترین جملهای بود که توی همهی این سالهای خستگیم شنیدم و بابتش ممنونم.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اَخ اَخ اَخ :)

  • نیلوبلاگ

    مامانم به بچهمهندسِ چااااار میگه یادآوری... از من چه توقعی دارین اونوخ؟ :)))))...

    ادامه مطلب
  • از سری خالهزنکبازیهای اسد :)

  • نیلوبلاگ

    سونوگرافیم رو که نشونش دادم گفتم خب دکتر الان چیکار کنم؟ عینکشو روی دماغش زد بالا و گفت شوهر کن :))) منو مرجانم کف استیشن بودیم از خنده :)...

    ادامه مطلب
  • از خوبای جلوی دوربین :)

  • نیلوبلاگ

    س: عشقشون چه قشنگه من: خودشونم قشنگنس: منم همینو میخواستم بگم ما: 😁 Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چون او را دوست داریم :)

  • نیلوبلاگ

    ساعت ده با ز_ تو پارک ملت قرار دارم. میخوایم بریم قاتل اهلی رو ببینیم. الان تو تاکسی ام و دارم میرم ونک. راننده برای اینکه ترافیکو بپیچونه داره از کوچه پس کوچه های رسالت میره. از جلوی اورژانس بیمارستان قمربنیهاشم رد شدیم. چشمم که بهش خورد دلم برای محیط بیمارستان تنگ شد. نه بیمارستان خاصی. هرجایی با هر کاری. برای چندمین بار بهم ثابت شد جایی که ایستادم درسته. الان دقیقا توی اون نقطه از زندگی هستم که باید میبودم. فقط باید مواظب باشم. باید خیلی خیلی مواظب باشم که از دستش ندم برچسبها: خوب+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت9:42 توسطسهيلا | ...

    ادامه مطلب
  • راضیم ازش :)

  • نیلوبلاگ

    صداسیما چه باحال شده. اول مهران مدیری درباره فحش‌های کش‌دار و لک‌لک‌هایی که بچه‌ها رو میارن برای مامان‌ باباهاشون حرف م...

    ادامه مطلب
  • اون رفیقه :)

  • نیلوبلاگ

    از خوب‌هایی که هروقت یادش میفتم ناخودآگاه نیشم باز میشه، قراری بود که با ز_ فیکس کردیم :) یه اکیپ چارتایی ساختیم برای شمال. &...

    ادامه مطلب
  • تبلتم عزیزکم :)

  • نیلوبلاگ

    تف به اسکرین شاتی که بعد از چند ماه منو به یاد روزای بد انداخت.. به من که از همچین اراجیفی عکس انداخته بودم.. تف به کسایی که بی جهت تو زندگیمونن.. به ما که بزرگشون میکنیم.. بتشون میکنیم.. به اون بتهایی که ما رو میشکونن..برچسبها: چيزي مثل روزگار غريب, بد + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت0:58&nbsp توسطسهيلا | ...

    ادامه مطلب
  • مثبت بیاندیشیم :)

  • نیلوبلاگ

    روزی که ن_ رو دیدم به نظرم دختر خوبی اومد. امشب پیِ دوستی باهاش رو ریختم... ادامهش با خدا و خودم و اونه... + نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت21:41&nbsp توسطسهيلا | ...

    ادامه مطلب
  • در راستای پست قبل :)

  • نیلوبلاگ

    رفتم دم پنجره و پرده رو کنار زدم. آفتاب از کوچه جمع شده و سایهی ابرا افتاده رو کوهها. جلال دم باغچهی ته کوچه ایستاده بود و داشت با یه چیزی ور میرفت که چون پشت ماشین بود دیده نمیشد. عرفان رفت پیشش. یکم حرف زدن و بعد رفتن طرف خونه خانوم سید. منم گردنمو کج کردم و به زور اونجا رو نگاه کردم. خانوم سی...

    ادامه مطلب
  • :)

  • نیلوبلاگ

    این مختار اینا چجوری انقد با جرات شمشیراشونو ریکب میکنن؟ نمیترسن با خون شمر و ابن زیاد و اینا نیدل شن؟...

    ادامه مطلب
  • دریا دریا دریا :)

  • نیلوبلاگ

    پنجره رو که باز کردم، هوا که خنک شد، خواب بارون و دریا دیدم...

    ادامه مطلب
  • فامیلیشو عوض کرده بود احتمالا :)

  • نیلوبلاگ

    بجای فامیلی افسر، فامیلی فلانی رو گفتم! شباهتاشون زیاد بود! شاید اون روزم اگه مامان برام یاسین میخوند...شایدم خوبه که نخوند کِی ما چیزی فهمیدیم......

    ادامه مطلب
  • دور منو خط بکش، رژ لب و خط چش :))

  • نیلوبلاگ

    منو چجور آدمی میدونن که دوست دارن اولین نفری که از تلخ و شیرین زندگیشون با خبر میشه، من باشم؟ من خودم اتفاقای زندگیم رو مغزمو قلبم سنگینی میکنه. دیگه حوصله ندارم بشینم برای مگوهای بقیه هم جا باز کنم. انباری من پره از آت و آشغالای دور نریختنی گذشته و هیولاهای آینده. نمیخوام فضا تنگ تر و کثیف تر از چیزی که هست بشه. دوست دارم کسی بهم اعتماد نکنه. (مثل اون روز تو قدیما که ن و پ داشتن با چشم و ابرو و ایما و اشاره بین خودشون بررسی میکردن که من آدم قابل اعتمادیم برای شنیدن حرفاشون یا نه و آروم و آروم تر شدن صداشون نتیجه مذاکراتشونو نشون میداد) دوست دارم تا وقت...

    ادامه مطلب