آخرین پست ۱۳۹۸
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 23:28
مراقبمون باشوحول حالنا الی احسن الحال...
ما را به سختجانی...
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 23:28
گفت اون جای خالی چند سالهی توی دلت رو زمان پرش میکنه غصهشو نخور. صبوری کنی حله..من توی این کار استادم.. صبر کنم تا حرفها برام کمرنگ شه صبر کنم تا زخمش خوب شه صبر کنم تا جاش پر شه بعد صبر کنم تا برگردم به زندگی عادی.. به زندگی قبل از این چند سال.. به اون زندگی که توش اشک ریختن و صبر کردن رو بلد نبودم...
من دلیل تازگیشم...
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 23:28
۱_کسی نیست. با آهنگا حرف میزنم جای آدما. با گذشته، انتقام، بیدلیل، همین خوبه...۲_نوشتههای قدیمی رو که میخونم دلم بیشتر میگیره و تعجب میکنم. اونروزایی که اونا رو مینوشتم فکر نمیکردم یه زمانی برسم به
معنی استمرار
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 23:28
از چیزی که این روزا دارم از خودم به بقیه میگم عصبانیام و در عین حال دوستش دارم. از اینکه در جواب چطوری میگم خوبم و از اینکه میخندم و شوخی میکنم و خوش اخلاقم و نگران حال بقیهام خستهام. نمیدونم نمیت
دیماه نود و هشت..
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:40
مثلا براش بنویسم: این که چیزی نیست. آی لاو همهی فوتوهات. همهشون. چی خیال کردی؟یا بنویسم: دارم میمیرم از وقتی سراغم رو نمیگیری.بعد همهچیز ختم به خیر شه... مثلا.
دیروز غنچه بودیم.. امروز..
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:40
روزا غریب و افسرده میگذرن و من خستهتر میشم.. اوضاع بهم ریخته و من عصبیترم.. هر روز ناامیدتر.. و اونی که با هر ضربهی کوچیک و بزرگی ترکهاش داره عمیقتر میشه اسمش دله..
اسمش سهیلا نبود
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:40
برام عجیبه که اتفاق امروز هزارتا حس توش داشت. واقعا هزارتا. خنده و غم و لبخند و خیرگی و یاد گذشته و فکر آینده و امید و ترس و بیقراری و دلهره و شادی و انگیزه و وحشت و دلواپسی و هیجان و حسادت و خجالت و
خواهرم...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:31
پرسید چه خبر؟براش تعریف کردم که امروز بهم گفت دیگه بهت نمیگم.پرسید خب چرا گفتی نه؟ پرسید خوشت نمیاد ازش؟گفتم نه.گفت زمان دیگه برنمیگردهها. تکرار نمیشه. بعدا پشیمون میشی. واقعا خوشت نمیاد ازش؟پرسیدم حالا به فرض که خوشم بیاد، خب که چی؟ چیکار کنم؟یادم نمیاد چی جواب داد... احتمالا هیچی...
تنهایی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 20:41
حجتِ زندگی به من و خودت و عالمیان! اون وقتی تموم نشد که رودکی نوشت: با صد هزار مردم تنهایی, بی صد هزار مردم تنهایی,.حجت به ما وقتی تموم شد که تو این شعرو گذاشتی پروفایلت...
کفش
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
موقع کشیدن چست تیوب مرسانا حسابی استرس داشت. گفتم چرا اینجوری میکنی مگه بار اولته؟ گفت این یه بار پنومو توراکس کرده این دفعه هم تکرار شه منو از اینجا میندازن بیرون... چستتیوبو کشیدیم و انقدر گشاد شده بود که پونومو توراکس رو به چشم دیدیم. گفت مینویسم علیرغم حضور خانم سهیلا و گاز وازلینهی فراوون و زور...
عادت کنیم..
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
بیست و نهم مرداد. آقای ب- رلیفم کرد جنرال. همان شب. آقای ب-: پسفردا هم من کشیکم.همان شب. من: اوه اوههمان شب. آقای ب- خنده و تهدید.سی و یکم مرداد. بعد از آمار پنج مریض و پونزده تخت خالی. آقای ب-: خوشکشیک کی بودی تو؟همین شب. من: خنده و تعریف ماجرای آخرین شیفت پارسیان که خالیِ خالی گذشت...
یا رفیق من لا رفیق له..
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:30
حالا که فرصت دوباره ندادی بهم برای جبران، برای برگشتن، پس فکرش رو ببر بیرون از قلب و خواب و سرم. این شاید صدمین باره که اینو ازت میخوام. یه چیزی بود و یه جایی تموم شد و حالا فقط مونده تفالههاش. تفالهها رو هم نزن توی مغز من، همهی مغزم بو گرفته. اصلا همهی زندگیم بوی تفالهی خاطره و بیهودگی گرفته. میدون...
زمان
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
دیشب توی اینستا از آدما پرسیدم دل کندن از چه چیزی براشون سخته؟ ع گفت خانواده و وطن.تمام شب رو خواب دیدم ز میخواد بره کشور مورد علاقهش و اونجا پرستاری بخونه و تمام شب رو گریه کردم و برای تباهی خودم اشک ریختم و ناله کردمصبح به محض اینکه چشمام رو باز کردم اولین چیزی که توی مغزم اومد این بود که ع میخواد...
دردا
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
دلم برات تنگ شده. این تنها چیزیه که توی این روزا حالیم میشه. همین.
هنوز
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
+ یادم میاد که آخرها چقدر سرم رو به شیشهی اتوبوس میچسبوندم و به "دارم هنوزم واسه داشتنت سماجت میکنم" و باقی مرهمهای حمیدعسگری گوش میدادم.+ ما اشتباهی آرزو کردیم
مرگ..
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
۱- باکس شیشهای ایندرال که از بالا پرت شد روی دستم، کوچیکترین ضربهای بود که مغزِ در شُرف پاشیدهشدنم میتونست سرم بیاره. ۲- معنی مرغ سرکنده رو امروز فهمیدم. معنیش میشه یه حالِ خیلی خیلی بد. دلیلش هم ت
آی کانتکت
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:57
مدتها بود که فهمیده بودم بزرگترین مشکلم زمان ارتباط با آدمها عدم توانایی برقراری تماس چشمی باهاشونه! اما دیشب که اولین برخورد جدی ما شکل گرفت و من یک لحظه هم نه تنها به چشمهاش، که نتونستم به هیچ قس
بَک
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:57
دوست داشتم میشد دو سه دقیقهای زل بزنم توی چشمهاش و بعد بزنم توی گوشش و سرش داد بکشم که انقدری آدم آشغالی هست که حق نداشته باشه کاری کنه که ذهن من حتی یک دقیقه درگیرش شه. ولی متاسفانه خدا این توانایی رو به آدمهاش داده که هر غلطی که میخوان بکنن و هرجور که میخوان بازی کنن. بازی کنن به سبک خودشون. منم د...
آره.. بخند..
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:57
عموی مصطفی و مصطفی چندمین نفری بودن که به این شباهت اشاره کردن. امروز که آخرِ شیفت رفتم توی اتاقشون دو سه جملهای به عربی باهم حرف زدن و بعد عموش به انگلیسی به من گفت شما و خانوم مهرنوش (فامیلیش رو گف
دعوت
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:57
۱- تو چشمهام نگاه کرد و گفت تو انقدر معصومی که من خجالت میکشم توی چشمهات نگاه کنم.۲- سرم رو به شیشه تکیه دادم و دعا کردم کاش خوابم ببره و بیدار شم و بفهمم خواب دیدم. اما خواب نبود. خراب شد.۳- نبودی