...
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
برای فرداش برنامهریزی کرد و کارهایی که میخواست انجام بده رو نوشت و خوابید... روبروی آینه انگشتهاش رو لای موهای تازه رنگشدهش برد و کیف کرد... صبح که بیدار شد آرامشش بهمخورده بود... برچسبها: بد+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:57 توسط سهيلا |
با من صنما دل یک دله کن..
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
تو پنجاه دقیقه نیمساعتش به بحث درباره ی همایون و گاو و آرایش غلیظ، روزه، انقلاب، دولت و ... گذشت و از باقیش پنج دقیقه من ساز زدم، یکربع استاد :) برچسبها: از پستهاي بيدردسرم+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:28 توسط سهيلا |
جراحی یک
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 17:06
هیچوقت غول ظاهر آدما رو نخورین
چاره من کن..
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 17:06
خیلی فرق هست بین تو با همه فرق داری و همه با تو فرق دارن چه حماقتی تو اولیه و چه حسرتی تو دومی...
هرچی آب میجستیم تشنگی گیرمون میومد
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 17:06
نکنه موی ما حالا مد نیست نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم نکنه یه چیزایی هست ما نمیدونیم...
ما آمده بودیم ز چیزی نهراسیم
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 17:05
حرفای عجیب زیاد میزد. معمولا بیشتر تایم کلاسهاش به گفتن خاطره هایی میگذشت که برای ما غیر قابل باور بود و همیشه با شنیدنشون پوزخند میزدیم و توی دلمون یه "خالی بند" نثارش میکردیم. مثلا یکبار برامون تعریف کرد که مادرش یه روز سرد زمستونی تو خونه ای توی آبادان که دور تا دورش رو بیابون محاصره کرده بود، زم...
نصف پاییز رفتا..
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 9:30
بعد از ده بار تشکر کردن و آرزوی خوشبختی، آخر گفت من نمیدونم چی میخوای ولی الهی که هرچی میخوای خدا بهت بده. اون قد آدم خوبی بود که خدا به حرفش توجه کنه؟
:)
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 22:24
این مختار اینا چجوری انقد با جرات شمشیراشونو ریکب میکنن؟ نمیترسن با خون شمر و ابن زیاد و اینا نیدل شن؟
سحر
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 22:24
مثلا پشت در بمونی و به صدای بابات گوش بدی که داره نماز میخونه...
چه همه فعال شدن!
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 22:24
خب بجاش من سنتور میزنم. تازه شوورخاورم میگه خعلی با استعدادی...
ایده دزدی از اون یارو
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 17:05
چه فرقی میکنه بلک بخونم یا برونر وقتی تو نیستی من اعصاب ندارم....
بچه نباشیم
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 17:05
بعضی وقتام هست که یه عکس تو اینستا باعث میشه هرچی صفت منفی تو دنیا وجود داره رو نسبت بدی به صاحب عکس. بعدم دلت بگیره به اندازه همه وقتایی که بهش محبت کردی و ولی اون آخرش با یه جمله دلتو شکوند.. #نفرت انگیزترین آدما، کینه ای ها هستن.
دریا دریا دریا :)
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:28
پنجره رو که باز کردم، هوا که خنک شد، خواب بارون و دریا دیدم
فامیلیشو عوض کرده بود احتمالا :)
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:32
بجای فامیلی افسر، فامیلی فلانی رو گفتم! شباهتاشون زیاد بود! شاید اون روزم اگه مامان برام یاسین میخوند...شایدم خوبه که نخوند کِی ما چیزی فهمیدیم...
الف.میم.نون.دال.صاد.نون!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:25
۱_حرفایی زد که من حتا به خودم اجازه نمیدم دربارشون فکر کنم، حتا اگه بخوام هم بلد نیستم...بعد وقتی گفت بهترینی، منتظر بود بگم تو هم همینطور، خب معلومه که نتونستم ۲_بعد از کلی حرف زدن گفت تو چی؟ گفتم من؟ هیچی! البته بماند که مجبورم کرد حرفایی که توی خیالم میگذره رو روی کیبورد خالی کنم براش. ۳_سبک شده ...
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:17
تا شم روی خودمو برم توی یه بطری خالیو پرت شم توی آب. برم و برسم به سکوت. بیرون بیامو بدنمو کش و قوس بدم تا چروک هام کمتر شه. بشینمو دستمو بذارم زیر چونه مو نگاه کنم به همه جا و کسیو نبینمو یادم نیاد هیچکدوم از هیولاهایی که تا قبلش داشتن توی سرم میرقصیدن. بعد نفس بکشم
رعایت نمیکنن دیگه :/
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:33
مامان: این چیه تنشه؟ من: مثلا مانتوعه مامان: نه اینی که پاشه رو میگم من: آهان. مثلا شلواره مامان: نچ نچ. اونوقت این کیه پیشش نشسته؟ من: مثلا شوهرشه حضار:
صداش
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 6:31
به شکل حزن پریشان واق ع یت بود...
کشف تازه
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 17:31
امروز وقتی بعد از مدت ها صبح زود از خواب بیدار شدم فهمیدم تلاشم برای فراموش کردنش بی فایده بوده...
روی ماهش رو ببوسید
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 17:31
همه جا هست. توی همه ی فکرها و دعاها و آرزوها و خیال ها و حسرت ها و یادها و شکرها و نفس ها و