چند تا بی ربط نمیدونم چند
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 18:53
۱_ حس خوبی دارن این شبا که از خنکیِ هوا سردم میشه و دو دلم که پنجره رو ببندم یا نه ۲_ یه روزی کتابِ ها_ رو میذارم روی میز کامپیوتر و ازش عکس میندازم. پیش کتابهای رنگی رنگیِ سخت الان و بعدنها... ۳_ رضاامیرخانی چرا کتاب نمینویسه؟ ۴_ دوست ندارم خندوانه تموم شه ۵_ بعد از خوندنِ اس_ یکی از افتخارات دیگهی...
چی؟ نمیدونم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 18:53
امروز که دایی جانم زنگ زد و به مامان گفت اگه سهیلا بیداره گوشیو بده بهش ازش سوال دارم، عصبانی شدم. من که همیشه از شنیدن این حرف و این صدا خوشحال میشدم امروز عصبانی شدم. چون حوصلهی جواب دادن، حوصلهی شوخی کردن، فکر کردن و حرف زدن و شاید ضایع شدن رو نداشتم! موقع صبحونه به مامان گفتم چرا نگفتی من خوابم؟...
تبلتم عزیزکم :)
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 17:23
تف به اسکرین شاتی که بعد از چند ماه منو به یاد روزای بد انداخت.. به من که از همچین اراجیفی عکس انداخته بودم.. تف به کسایی که بی جهت تو زندگیمونن.. به ما که بزرگشون میکنیم.. بتشون میکنیم.. به اون بتهایی که ما رو میشکونن..برچسبها: چيزي مثل روزگار غريب, بد + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت ...
:(
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 17:23
:( رفت... در حالیکه شلختهترین، گندهترین و زشتترین بود... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:27  توسط سهيلا |
مثبت بیاندیشیم :)
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 17:23
روزی که ن_ رو دیدم به نظرم دختر خوبی اومد. امشب پیِ دوستی باهاش رو ریختم... ادامهش با خدا و خودم و اونه... + نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:41  توسط سهيلا |
تایرد
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:29
از صبح زود صدای همهمه و حرف و خنده و دعوا و جاروبرقی! از خونهشون میومد. من، کلافه و بی اعصاب، مدام پنجره رو باز و بسته میکردم تا صداشون رو بشنوم و نشنوم... نمیدونم به خاطر تعارف های مامان و بابا بود یا اخلاقهای قدیمی خودشون که نیم ساعت پیش زنگ خونهی ما رو زدن و... من بغضم ترکید. روزا دارن سخت میگذرن...
حکایت ما
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:43
بعد از گذشتن چندین ساعت پر تنش و نگرانی، خونه به حالت سکوت در اومد. همه خوابیدن. ماهی رو هم خودم خوابوندم. حالا منم و یک دنیا فکر قروقاطی و استرس و آنایی که نمیفهممش...برچسبها: تلخيجات+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:3 توسط سهيلا |
در راستای پست قبل :)
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:43
رفتم دم پنجره و پرده رو کنار زدم. آفتاب از کوچه جمع شده و سایهی ابرا افتاده رو کوهها. جلال دم باغچهی ته کوچه ایستاده بود و داشت با یه چیزی ور میرفت که چون پشت ماشین بود دیده نمیشد. عرفان رفت پیشش. یکم حرف زدن و بعد رفتن طرف خونه خانوم سید. منم گردنمو کج کردم و به زور اونجا رو نگاه کردم. خانوم سی
دلهره
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 8:13
الان توی تاکسی ام و باد داره کوبیده میشه توی صورتم و مدام هندزفریهارو از گوش هامپرت میکنه بیرون. هر دفعه با فشار و حرص بیشتری دو تا گوشی هندزفریو فرو میکنم توی گوشم و دوباره درمیاد.. هنوز گیجِ خواب دیشبم. دیشب قبل از سحر چیزاییو توی خواب دیدم که چند سال منتظرش بودم. دردش همینجاست. همین که بعد از
سالهای دور از تحصیل!
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 8:13
چند بار پشت سر هم گفت: I can't forget I can't forgive بعد بغضش رو بلعید...
ما را همهشب نمیبرد خواب...
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 8:13
یکی از روابط انسانی خیلی خفن و با کلاس طور بنظرم اونیه که آخرش به آرزوی خوشبختی ختم میشه. عین خارجیا. مثلا دو نفر بعد از یه سالِ مدام حرف (زرِ سابق) زدن با هم، درست شب تولد یکیشون، اون یکی براش آرزوی چیزای خوب بکنه و شخص متولد! یادآور شه که به خوشبختی بیشتر از هر چیز دیگهای نیاز دارهخلاصه تهش برای
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را...
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 8:13
گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را... حال الان من خوبه. نشستم توی ایوون و لیوان چای تو دستمه و به حرفای یه جمع دوست داشتنی گوش میدم. الان بابا داره با سعید تلفنی حرف میزنه. و حال الانِ محضم خوبه. ولی امروز توی حمام بعد از صدایی که شنیدم! زدم زیر گریه و دعوام شد با خدا! صدا بهونه بود. چند روزیه که دلم
و به خدا....
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
امید دارم به سه چیز به دود که شاید هنوز از کنده بلند شه به خلوت و اذان و دل معصوم و به خدا... + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:55 توسط سهيلا |
بيرنگي
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
كاش وسط اين روزهاي بيتابي ميفهميديم كه شبيه شما هستيم. كاش بهمان ميگفتند موفق شديد بعد از پرت شدن از عرشه كشتي، بين موجهاي وحشي دست و پا بزنيد و خودتان را نجات دهيد. كاش ته اين راه نفسگير بلند ميشدند و برايمان دست ميزدند و زير گوشمان ميگفتند كه آن رنگها فقط يك اسم بود، ميگفتند رنگ واقعي ر
عجبا
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
تو دو ماه، سه بار اومدم يه حركت خفن بزنم ولي با ديوار مواجه شدم :اااا چه طرزشه خب؟ ملت چرا انقد اكتيو شدن؟ اونجا كه قرار نيست حلوا خيرات كنن كه همه انقد با عجله ميرن ثبت نام ميكنن كه. اي بابا. براي حركت اصليه به در و ديوار نخوريم صلوااااات برچسبها: زشت+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:5...
خشت اول...
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
همه ی زندگی رو پایه ی فیدبک مثبت میچرخه. وای به حال وقتی که یکی از همین مثبتا، منفی باشه...!!برچسبها: از پستهاي بيدردسرم+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:14 توسط سهيلا |
امروز..بعد از چهار سال
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
آدما و چیزی که توی دلشون میگذره خیلی فاصله دارن با چیزی که ما دربارشون فکر میکنیم. چقدر امید پشت حرف های امروزش بود و چقدر درد...چند بار ازم خواست که به حرف هاش فکر کنم... فکر کردم. حالا مثلا از خدا بخوام که هیچوقت ف و حال قروقاطی و اشک های شوق و حسرتش رو تجربه نکنم...برچسبها: براي اينكه يادم نره, ت...
سالاری
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
مثلا بنویسم روزهای دوشنبه ی مشترک کلاس خودم و سمیرا و سوتی ها و خنده هاش رو عاشقم. بعد یک برچسب خوب بکوبونم پایینش...برچسبها: خوب+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:50 توسط سهيلا |
.. سر گذر ندارد..
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
از کجا شروع شد؟ از لحظه ای که چشم هام رو باز کردم و طبق معمول هر روز آب جوش خوردم و کرم و ریمل زدم و مانتو پوشیدمو... همه چیز عادی و آروم بود جز فکر کهنه ای که داشت از همون اول صبحی سر باز میکرد. بعد توی مسیر پنج دقیقه ای یاسمی تا دانشگاه فهمیدم که قراره باز فکرهای ناخوش حمله کنن. با اینکه این رو
الکی الکی چهار سال گذشت..
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:12
خرید ها رو که از دست س گرفتم، موقع گذاشتنشون روی صندلی از یکی از مشماها صدای خش خش دلنشین بستههای چیپس و پفک شنیدم. مزهچیپس هالوپینو رو کشیدم بیرون و با عشق بازش کردم. اولین دونهای که توی دهنم گذاشتم انگار بدترین مزه دنیا اومد زیر زبونم. تازه فهمیدم که چقدر بیمزه ست و دلیل اینکه من همیشه عاشق ا